چت روم

قالب

♥ آیسا جون ♥
X

♥ آیسا جون ♥

با قلبی عاشق برایت می‌نویسم

پدر عزیزتر از جانم

تولدت هزاران بار مبارک.....

 

زبانم قاصر است از شکر نعمت تولد و حس بودن تو..

در روز تولدت سر بر زمین میگذارم وسجده شکر به جامیارم و

از خداوند متعال به خاطر بودنت سپاسگذارم ..

و برایت  سالهای سال عمر با عزت و برکت  و توام با

سلامتی خواستارم ...دوستت داریم

 

بابا جونم با اینکه ازت دوریم به مناسبت تولدت من و آیسا جون

یه کیک گرفتیم که یادگاری از روز تولدت باشه..و آیسا مدام میگه

آخه  خود بابا عباس نیست که چطوری تولد بگیریم ....

 

 

پدر تنها کسی که باعث میشه بدون شک باور کنیم که فرشته ها

هم میتونن مرد باشن...

ای فرشته زمینی تولدت مبارک
 

نوشته شده در ساعت توسط سمیه مامانیه آیسا✿ |

سلام دختر گلم

یکشنبه 93.8.25

صبح که از خواب پاشدی گفتی مامان میخوام برا عروسکام جشن

بگیرم...من خندیدم گفتی یه کیک تولد براشون درست کن دیگه ..منم تا

کارامو کردم بعد از ناهار برات یه کیک درست کردم و وقتی از خواب بیدار

شدی با عروسکات رفتی مهمونی..و کلی براشون رقصیدی و میگفتی

شمع بزار رو کیک آخه عروسکام که نمیتونن فوت کنن من مامانشونم

خودم به جاشون فوت میکنم...البته به طور اتفاقی تو این روز ماهگردتم

بود که تو ناناز مامان سه سال و سه ماهه شدی...

 

اینم روایت تصویری از پارتی عروسکای آیسا جون و عروسک خوشکل مامان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ساعت توسط سمیه مامانیه آیسا✿ |

سلام دختر نازم

وقتی 4 ماهت بود یه روز که مثل همیشه به تهران رفته بودیم ...

مامان فریبا برات این دوچرخه قشنگ و خریده بود ....

اون موقع بهش گفتم مامان از الان دوچرخه ..چون قبلش یکی دیگه

گرفته بود و اون مناسبت بود برا همین گفتم حالا کو تا بزرگ بشه بتونه

اینو سوار بشه ..الان که این پست میزارم میبینم که چقدر زمان 

مثل برق و باد گذشت ..

تو دختر عزیزم الان سه سال و سه ماهته ..

که الان  تونستی این دوچرخرو سوار بشی و خوب رکاب بزنی...

مامان مهربونم ازت ممنون به خاطر هدیه قشنگت...

البته چند ماه پیش دوچرختو بردیم پارک ولی بابا راه میبردت و تنهایی

نمیتونستی پا بزنی ..

 

صبح روز جمعه 93.8.23

با هم به پارک بانوان رفتیم تا تو کلی بازی کنی..خیلی خوشحال بودی و میگفتی چه لذتی داره مامان جونم .مرسی که من و آوردی..قربون حرف زدنت برم ..

 

حیاط خونه قبل از اینکه دو چرخت و بزارم تو ماشین..

گفتی مامان جونم یه دوریم تو حیاط بزنم دیگه...

 

 

 

 

 

 

 

 

ما بیایم پارک و آیسا جون ورزش نکنه اصلا غیر ممکنه..

 

 

 

 

دختر عزیزم الان که 55 روزه که از پاییز میگذره چند بار به بابا گفتم که

مارو ببره یه جنگل یا یه طبیعت زیبا تا ازت عکس با برگهای پاییزی بگیرم

ولی هنوز وقت نکرده مارو ببره..

با هم که به پارک بانوان رفته بودیم یه جا دیدم که یکم برگ ریخته به

همون اکتفا کردم و چندتا عکس ازت گرفتم که یادگار پاییز سه سالگیت

باشه ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خاطراتت را مینویسم تا یه روزی مرور کنی و ببینی و بخونی که تمام

لحظته های من پر از تو است ...

 صدای خش خش برگها از لابلای صفحات شنیده میشه که  التماس 

میکنه  فراموشم نکن و همیشه باش عزیز دلم..

مامان خیلی دوست داره.... وای اگه تو رو نداشتم.....

 

 

 

نوشته شده در ساعت توسط سمیه مامانیه آیسا✿ |

دیباچه ی عشق و عاشقی باز شود /

دلها همه آماده ی پرواز شود


با بوی محرم الحرام تو حسین /

ایام عزا و غصه آغاز شود

.....

.....

سلام عشق مامان ..

امسال سومین سالیه که محرم و با تو میبینم ..وای خدا ماشالا بچم

چقدر بزرگ شده امسال با دو سال پیش کاملا فرق داشتی همچیزو

میفهمی و حرفایی میزدی که آدم و متعجب میکردی ..همش میگفتی

بریم حسین حسین و انقدر قشنگ سینه میزدی که نگو....

و بلند میگفتی ...ای حسین ابن علی ...حسین جانم

امسال نشد که بریم مراسم شیرخواران به خاطر یه سری مشکلات

که از دو روز قبل به وجود اومده بود اعصابم خورد بود.انشالا سال دیگه.

دو شب قبل تاسوعا عاشورا با بابا رفتیم. بیرون ولی روز تاسوعا خیلی

بارون شدید بود و ما یه ساعتی رفتیم که بتونم ازت عکس بگیرم ولی

نشد شبش یکم هوابهتر شد یکی دو ساعت با بابا رفتیم بیرون .روز

عاشورا ما خونه موندیم و با اینکه بابا گفت بیاین بریم نرفتیم و من و تو با

هم از تیوی برنامه عاشورا رو تماشا کردیم الانم که دارم مینویسم تو و

بابا خوابین و امشب شب شامه غریبان حالا معلوم نیست برناممون چیه

 

 

 

 

 

 

 

 

امام حسین پشت و پناهت باشه دختر خشگلم...

 

نوشته شده در ساعت توسط سمیه مامانیه آیسا✿ |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در ساعت توسط سمیه مامانیه آیسا✿ |

سلام عزیز دلم ....

روز کودک و به تو امید زندگیم و همه دوستات و کودکان

جهان تبریک میگم..

 

 

 

 

 

 

 

آهای کودکی....... واقعا یادت بخیر

.

.

دخترم کودک بمان،دنیا بزرگت میکند

بره باشی یا نباشی گرگ،گرگ میکند
دخترم کودک بمان،دنیامداد رنگی است 
 
بهترین نقاش هم  باشی  رنگت میکند
 
دخترم کودک بمان،دنیا دلت را میزند
 
سخت بی رحم است،میدانم دلت را میزند........
نوشته شده در ساعت توسط سمیه مامانیه آیسا✿ |

سلام دختر  نازم

یه ماه از تولدت گذشت ...تو عزیز دلم روز به روز دوست داشتنی تر میشی و من خدارو

 

به خاطر داشتنت شاکرم..

 

الان دیگه یه همدم واقعی دارم .یکی که میشه روش خیلی حساب کرد ..تو

 

همدم همه تنهاییهای منی..

 

به خاطر تو زنده ام و زندگی میکنم وگرنه  هیچ چیز خوب پیش نمیره مخصوصا این

 

تابستون و خصوصا این ماه پایانی تابستون اصلا برام خوب نبود..

 

حرف بسیاره بگذریم نمیخوام با حرفام ناراحتت کنم..

 

بریم سراغ عکسهای شهریور ماه که به خاطر طولانی بودنشون در ادامه مطلب

گذاشتم...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ادامه مطلب

نوشته شده در ساعت توسط سمیه مامانیه آیسا✿ |

 

فصل پاییز ' فصل رویش جوانه های امید ' فصل خواندن و نوشتن ' فصل معلم و کلاس

 

و درس و نوشتن از راه رسید''اول مهر روز طلوع دوباره علم و دانش مبارک باد'''

 

دختر گلم دوباره مهر اومد مدرسه ها باز داره میشه همیشه یه حس عجیبی داره کاش

 

به اون دوران بر میگشتیم ''بی صبرانه منتظر اون روزیم که تو دختر نازم به مدرسه بری''

 

بهترین دوران زندگیم همون موقع‌ها بود '''

 

عزیز دلم سعی کن قدر لحظه لحظه زندگیتو بدونی چون دیگه بر نمیگرده'''

 

 

 

عزیز دلم''

این را بدان که'''خوشبختی مادر سه جمله است'''

تجربه از دیروز'استفاده از امروز'امید به فردا

ولی ما با سه جمله دیگه زندگیمونو تباه میکنیم'

حسرت دیروز'اتلاف امروز'ترس از فردا

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ساعت توسط سمیه مامانیه آیسا✿ |

سلام عزیز دل مامان

امسال با اینکه ازقبل تولدت اینقدر تو فکر تولد گرفتن بودم ولی نتونستم تولد بگیرم '

انشالا سال دیگه اگه زنده باشم برات میگیرم ''

روز تولدت خانواده بابا پیمان رو برا شام به رستوران دعوت کردیم و بعد از ان به خونه اومدیم و کیک خوردیم '

بریم سراغ عکسها و کادوها

 

 

 

 

 

روز ۲۵ مرداد با خانواده بابا پیمان

 

رستوران برج

ولی نور کافی برا عکس انداختن نبود

 

 

بعد از شما خونه خودمون

 

 

ایسا و بابا هادی

 

 

هدیه بابا هادی ۵۰ تومان نقدی '''

 

ایسا جون و مامان انیسی

 

 

هدیه مامان انیسی ۵۰ تومان نقدی

 

ایسا جون و عمو پژمان 

 

 

هدیه عمو پژمان ۵۰ تومان نقدی

 

ایسا جون و پویا جون

 

 

هدیه پویا جون ۵۰ تومان نقدی

 

هدیه خاله اسیه ۲۰ تومن نقدی  و عمو علی دوست بابا پیمان ۳۰ تومن نقدی با تشکر از همه کسانی که مارو شرمنده کردن

 

یک هفته بعد که خانواده خودم برا تولد ایسا جون اومدن

 

ایسا جون و بابا عباس

 

 

 

هدیه بابا عباس و مامان فریبا و خاله صبا یک تبلت ۷ اینچ

 

ایسا جون و مامان فریبا

 

 

 

ایسا جون و خاله صبای مهربون

 

 

از همتون ممنون که اینقدر به ما لطف دارین

 

ایسا و بابا پیمان

 

 

هدیه مامان فریبا و بابا عباس خاله صبا '''یک تبلت  ۷ اینچ

 

هدیه  مامان سمیه و بابا پیمان یک اشپزخانه کودک

 

با تشکر فراوان  از همه کسانی که به ما لطف دارن''

 

گل زیبای زندگیم ''''

 

اگه برای دنیا یکی باشی برای من یه دنیایی'''''''

 

امیدوارم شمع عمرت هزاران سال فروزان باشد''

 

با ارزوی طلوع خوشبختیها و غروب همیشگی غمهات'''''مادر

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ساعت توسط سمیه مامانیه آیسا✿ |

 

 
؟میگن دختر یعنی ظرافت

یعنی زیبایی در عین سادگی

دختر یعنی یه عالمه احساس

یعنی گرما بخش خونه

یعنی یه دنیای  رنگارنگ

یعنی لبخند شیرین خدا

یعنی نجابت یعنی سرت پایین باشه

دختر یعنی خانوم بودناش

دختر یعنی بزرگ بودن تو بچه گیاش

دختر یعنی تجربه تو بازیای بچه گونه

دختر یعنی یه فرشته یه دنیا مهربونی و صداقت

یعنی یه دنیا اشکایی که شبا رو بالشه

یعنی یه دنیای خنده های ملیح و زیبا ولی روی گریه های سختو دردناک

دختر یعنی بغضی که ترکید ولی اشک نشد

دختر یعنی بعضی مواقع پرواز با وجود سقوط

دختر یعنی اینا...

مواظب خوبی های خودتون باشین دخترای گل

یا بهتر بگم فرشته خانوما...

روز دخترو به دختر عزیزم و همه دخترای ایران زمین تبریک میگم...

 

 

نوشته شده در ساعت توسط سمیه مامانیه آیسا✿ |

سلام عزیز دلم بازم تولد قشنگت و تبریک میگم

انشالا هزار ساله بشی فدات شم..

دیشب که شب تولدت بود تصمیم گرفتم ببرمت قصر شادی ...

جاهای دیگه برات تکراری شده بود برا همین جایی رفتیم که تا حالا

نرفته بودیم ..اون روز از صبح خونه خاله مامان  بودیم بعد از ناهار

یه ساعت خوابیدی و تا بیدار شدی گفتی مامان جونم چرا منو

نمیبری قصر شادی بریم دیگه ..الان دیگه باز کرده به خدا من

دختر خوبیما.. و مدام به پویا جون میگفتی پاشو دیگه دیر شده..

و به خاله هم میگفتی تو هم بیا بریم دیگه خاله..

خلاصه تو راه خیلی خوشحال بودی و همش میگفتی گاز بده مامان

جونم زودتر برسیم..ولی مواظب باشیا..

و هی دست میزدی میگفتی تولدم مبارک ..آخ جون میریم یه

قصر بازی جدید...هورااااا

 

انشالا همیشه خوش باشی گل من..

 

بریم سراغ چندتا عکس ...

 

یه نگاه کلی لحظه ورود به سالن

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دختر نازم همیشه شاد باش ...برای همین لحظه که توش هستی

شاد باش ...چون زندگی همین لحظه هاست..

بی هیچ دلیلی بخندد ..چون خنده اگه دلیل داشته باشه ازمون گرفته

میشه ..همیشه کودک بمان.

قدر لحظه هاتو بدون که دیگه بر نمیگرده.....

 

 

 

نوشته شده در ساعت توسط سمیه مامانیه آیسا✿ |

فرشته کوچولوی من تولدت هزاران هزار بار مبارک....

هی مینویسم و هی نوشتم و پاک میکنم ..یه عالمه حرف تو دلمه..

ولی قدرت  بیانشو ندارم یه عالمه درد و دل دارم برا تو دختر عزیزم

که نمیدونم زنده هستم وقتی داری این مطلب و میخونی یا نه..

تا لحظاتی دیگه عقربه های ساعت هر دو رو به بالا قرار میگیرن و تو عزیز دلم

سه سالت تموم میشه و وارد چهار سالگی میشی ..چه روز قشنگیه فردا..

بهترین روز زندگیمه...

روزهای زیادی رو کنار هم گذروندیم ..روزهای تلخ و شیرین ..شادی غم ...

بازی و دعوا ..سلامتی و مریضی ..قهر وآشتی ..اما هر چه بود گذشت..

ترسم از لحظه های ناشناختس که پیش رو داریم..

از روزایی که قراره مارو غافلگیر بکنن.انشالا بتونم یه سال دیگه کنارت باشم..

تولد تو یه روز خاص برای من..یه روز فراموش نشدنی ..

اصلا واقعا انگار با روزای دیگه  فرق داره.یه روز که همیشه دوسش دارم..

تو این روز میخوام همه چی رو به  مدت یه روزم شده فراموش کنم..

میخوام از ته دل بخندم و شاد باشم کی میدونه تا سال دیگه زنده هستم

این روزو ببینم یا نه ..

تو این روز میخوام فراموش کنم کی هستم و کجام و زندگیم چطوریه..

فقط میخوام بدونم که یه مادرم و دارم روز به دنیا اومدن فرشته کوچولومو

یاداوری میکنم..

باید فراموش کنم که دلم همیشه بهونه چه کسی رو میگیره که داشتنش محال

شده و یه آرزو ...

باید فراموش کنم این زندگی راه و رسم خودش و داره

و همیشه یه جای کار میلنگه..و زندگی همیشه بر وفق مراد نی..

چی فکر میکردم و چی شد..

فردا روز لبخنده روزه شادی ..یه لبخند از ته دل..

فردا میخوام دستات و بگیرم و کنار گوشت بگم

همه وجودم دخترنازم تولدت مبارک  ممنون که هستی.

مامان عاشقانه دوست داره.

خدارو شکر میکنم

که یک سال دیگه با تو بودم و ازش ممنونم که اجازه داد تا یه سال دیگه

در کنار تو این زندگیرو با همه دردها و شادی هاش و دلتنگیهاش و گله

و شکایتاش تجربه کنم ..

 

عزیز دلم تولدت مبارک

برات آرزوی سلامتی وسعادت و خوشبختی دارم..

همه سعی و تلاشم اینه که تا جایی که میتونم

هرچیزی که بخوای برات فراهم کنم

این و بدون که مامان برات میمیره ..برای تو زنده ام و برای تو زندگی میکنم.

هیچ دلخوشیه دیگه ای جز تو ندارم ..دوست دارم ..دوست دارم ..دوست دارم..

امشب به مناسبت شب تولدت من و تو و پویا جون به قصر شادی رفتیم که خیلی خوش گذشت و شب به یادموندنی شد برامون..عکسهای امشب و انشالاه فردا برات میزارم...

 

 

 

نوشته شده در ساعت توسط سمیه مامانیه آیسا✿ |

سلام به دختر ناز و خوشگلم ...

خیلی ناراحتم از اینکه دو ماه تاخیر داشتم و نتونستم بیام و از

خاطرات و تلخ و شیرین زندگیمون برات بنویسم..

بعد از اینکه مریضیت خدارو شکر خوب شد یک هفته بعد قرار شد

از خونه ای که میشستیم نقل مکان کنیم ..

براهمین شدیدا درگیر اسباب کشی بودیم البته تو همون شهرک هستیم

با این تفاوت که یک کوچه به عقب اومدیم..

خلاصه خاله صبا اومد تا مواظب تو باشه منم بتونم به کارام برسم

خدارو شکر تو خیلی خوب بودی و تو همه کارها کمک من بودی

و همش میخواستی بهم کمک کنی عزیز دلم..

و همش میگفتی بریم خونه جدید دیگه مامان جونم اونجا خونه ماست

بریم تا من اتاقم و تمیز کنم .

سعی میکنم تا جایی که میشه جاهایی رو که رفته بودیم عکساشو

برات بزارم انشالا از این به بعد قول میدم زود به زود آپ کنم

 

حالا بریم سراغ عکسها:

 

یه روز تو ماه رمضان که با بابا و خاله صبا و عمو به دریا رفتیم

 

 

 

 

 

 

اینجا یه روز که با هم به پا رک رفته بودیم

 

 

 

 

 

 

 

اینجا یه روزیه که برای دیدن نی نی دوستم ..هستی جون رفته بودیم

 

 

 

 

 

 

 

یه روز  جمعه که خانواده بابا و خانواده مامان هر دو به دریا رفتیم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یه بعداز ظهر که با هم پارک زفتیم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یه روز که با هم به قصر بازی رفته بودیم

 

 

 

 

 

 

یه روز دیگه که بازم با هم به پارک رفتیم

 

 

 

 

 

 

 

 

یه روز دیگه که سه تایی به دریا رفتیم

 

 

 

 

 

 

 

عزیز دلم زمان چه زود میگذرد به همین سرعت دو ماه هم از تابستون گذشت..

 

این عمرمونه که میگذره ..

این روزها برای شادی توست که دوست دارم جاهایی بریم که تو خوش باشی..

 

نفس مامان

انقدر مدارا کردم که دیگر مدارا عادتم شده..

وقتی خیلی نرم شدی ..همه تورا خم میکنند..

تو سعی کن در زندکی نرم نباشی و با همه چیز مدارا نکنی

کمی سختگیری تو زندگی لازمه

البته اگه از اول زندگیت محکم بگیری تا آخر موفقی...

برات آرزوی خوشبختی دارم

دعای مامان همیشه پشتته .....دوست دارم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ساعت توسط سمیه مامانیه آیسا✿ |

سلام دختر نازو قشنگم

 

از 25 خرداد مریض شدی البته تا سه روز اول فقط بیرون روی داشتی و

یکم دلدرد کم کم به آخر هفته که نزدیک شدیم مریضیت اوج گرفت

استفراغ و دلدرد شدید بهش اضافه شد خیلی برات غصه میخوردیم

اصلا دوست نداشتیم تورو تو این حالت ببینیم کارم شده بود

فقط گریه کردن 28 خرداد دیدم از این مریضیهایی نیست که

زود خوب بشه تصمییم گرفتیم بریم دکتر.

البته تو این روزها هم بابا و هم من این مریضی رو گرفتیم

حالا از کدوممون سرایت کرده خدا میدونه چهارشنبه چون

مامان انسی میخواست به مشهد بره با اینکه حال خودمم خوب  نبود

برا خداحافطی رفتیم. ولی زود برگشتیم و همون شب به دکتر رفتیم

تا جمعه هیچ تغییری نکردی شبا هم اسهال داشتی و خوب نمیتونستی

بخوابی دوباره جمعه رفتیم دکتر ..یه چکاب کلی هم دادیم که الان سه

ماهه میخواستم این کارو انجام بدم ولی نمیشد چون باید ناشتا میرفتیم

سخت بود خلاصه بعد ازمایش فهمیدیم که اسهال عفونی گرفتی اعصابم

خورد شد مامان اینا که دیدن من ناراحتم اومدن پیشمون که تنها نباشم

ا شنبه هیچ تغییری نکردی تبم اضافه شده بود موقع فوتبال جام جهانی

بود . با مامان اینا رفتیم دکتر .خلاصه دارو قبلیتو قط کرد

و یه چیز دیگه داد.دو روز که گذشت هیچ تغییری نکرده بودی دوباره

دلم طاقت نیاورد و بابابا رفتیم دکتر.و دکتر گفت از روی داروها باید

پنج روز بگذره دوباره چهار روز که گذشت صبح بردمت آزمایش و

بعداز ظهر بردیمت دکتر .

این بار دکتر رفتنت ماجرا داشت کلی با بابا حرفم شد که گفت:

چرا انقدر دکتر میبری .خیلی عصبی شده بودم تو همینطور درد داشتی

و هیچ تغییری نمیکردی مامان اینا که دوشنبه رفتن چون خاله کلاس

داشت ولی از هیچ کمکی دریغ نکردن به خاطر همه چی ممنونم ..

که همیشه در همه حال پشتیبان ما هستن .خدا بهشون سلامتی بده

آزمایش آخرت تقریبا خوب بود و دکتر گفت رو به بهبوده و کلی خوشحال

شدم و تو انقدر گیر دادی که بابا بریم بادیها و رفتیم و نیم ساعت بازی

کردی ولی زیاد توان نداشتی قربونت برم که تو این دو هفته کلی

زجر کشیدی انشالا که دیگه هیچ وقت مریض نشی چون ما

واقعا طاقت نداریم و به جایی که بهت روحیه بدم همش گریه میکنم..

 

از همه کسانی که هر روز زنگ زدن و جویای حالت بودن بسیار ممنون تن همه

سلامت انشالا هیچ وقت مریض نشن..

 

این عکس صبحیه که برا ازمایش و چکاب رفته بودیم..

 

 

 

 

الهی برات بمیرم که انقدر خانوم و با وقار متین بودی صدات در نیومد ولی

یه بغضی کردی که دلم یه جوری شده بود ...

 

تو این دو هفته انقدر حالم گرفته بود که هیچ عکسی ازت نگرفتم این چندتا رو هم

خاله صبا ازت گرفت که با همون حال بدت همش بهش میگفتی بیا خاله بریم تو

اتاقم با هم بازی کنیم ولی زود خسته میشدی و بر میگشتی تو جات دراز

میکشیدی..الهی مامان برات بمیره..

 

اینم از اون چندتا عکس

 

 

 

 

 

این بولینگ و یه روز که دکتر رفتیم مامان فریبا برات خرید

که تو دوران مریضیت کلی باهاش سرگرم شدی عزیزم

 

 

دختر نازم انشالاه دیگه هیچ وقت مریض نشی ...

 

عزیز دلم:

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

وجود نازکت آزرده گزند مباد

 

نوشته شده در ساعت توسط سمیه مامانیه آیسا✿ |

سلام نانازم .عزیز دلم

قربونت برم که اصلا تو خونه بند نمیشی ..تا بیدار میشی میگی بریم دیده مامان بریم

خرید بریم پیش رایان بازی کنم.آخه حوصلم سر رفته بعد که یه جا میریم میگی بریم

خونه دیگه دلم برا اسباب بازیهام تنک شده مامان جونم...

خلاصه وقتی یه جا هستیم اصلا نمیزاری من صحبت کنم همش میگی مامان .مامان.

آخه دوست داری همش به تو توجه بشه..

یک روز صبح که خاله نازی میخواست رایان و به مهد کودک ببره ما رفتیم خونشون

تا حاضر بشه و با هم به مهد بریم ..

 

این عکسهات با رایان کوچولو

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بعد از بازی رایان حاضر شد که به مهد بره.اولش که میگفتی داشتیم بازی میکردیم آخه کجا

میریم بعد از کلی حرف زدن راضی شدی بریم ..وقی به مهد رسیدیم اولش اصلا داخل نمیومدی

بعد که هر کاری کردم بالا نرفتی..تو حیاط کلی تاپ بازی کردی بعد که گفتم بریم اصلا نمیومدی

و به زور بردمت وتو هم انقدر گریه کردی که حد نداره منم انقدر گرمم بود که واقعا کلافه شده

بودم...خسته

 

اینم از عکسا در حیاط مهد

 

 

 

 

 

.............

 

یه روز غروب که باهم رفتیم دوچرخه سواری همش گفتی مامانی من دیگه بزرگ شدم خودم

میخوام پا بزنم و من با تعجب دیدمتعجب که دختر گلم پا زدنو یاد گرفته و کلی خوشحال شدم.آرام

 

یکی یه دونم در تاریخ 1393.3.18 رکاب زدنو یاد گرفت..بوس

 

 

 

 

 

نفسم:

غم دنیا مال من خوشیهاش مال تو

اشک دنیا مال من خنده هاش مال تو....

نوشته شده در ساعت توسط سمیه مامانیه آیسا✿ |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد